خانم ابتهاج، شناسنامه من هم مهر نشده است

مرافعه اى که ميان خانم مهشيد ابتهاج و دوستانش از يکسو و برخى علاقمندان به حزب کمونيست کارگرى از سوى ديگر آغاز شده است (و مثل اينکه تمام نشده) نکات آموزنده زيادى دارد، البته اگر کسى در اين معرکه دنبال آموزه اى باشد. براى من از همه جالب تر جابجائى پرسوناژها و شخصيت ها در اين ماجراست. يادم است شاملو خود در سفرى به آمريکا همين وارونگى را از داستان ضحاک و کاوه و فريدون بيرون کشيده بود. وقتى جاى خوب و بد عوض ميشود و پاکان و پليدان درست عکس آنچيزى اند که ادعا ميشود. وقتى ديو فرشته و فرشته ديو است. وقتى شاکى خود بايد در مسند اتهام بنشيند.

شاعرى شهير و توانا درگذشته است. عده اى صميمانه سوگوار شده اند. عده اى هم قنارى و فرزند و قايق و ويلا و کنگره خود را «شاملو» نام ميگذارند. چپ و راست، دموکرات و مستبد، سوسياليست و سرمايه دار، ديندار و بى دين، روسى و آمريکايى، زندانى و بازجو، بر اين سوگ مشترک ميگريند و در رثاى بزرگ از دست رفته سخنورى مى کنند. در اين ميان يک حزب کمونيست کارگرى هم هست که چيزى در بزرگداشت شاملو نميگويد. سکوت مى کند. در اين مراسم شرکت نميکند. اين تمام واقعه است.

اين تمام واقعه است؟ نه. زيرا بناگاه نهيبى بر ميخيزد که «آقا پاشو». چه کسى است که جرات کرده است در سوگ عزيز ما شرکت نکند، چه کسى است که جسارت کرده و نميگريد. اشکهايتان کو؟ چرا سياه نپوشيده ايد؟ کدام فرومايه اى است که در خانه نشسته است و در اين مراسم شرکت نميکند؟ چه کسى است تعظيم نميکند، ثنا نميگويد و بزرگ نميدارد؟ اين شياطين بايد طرد و رسوا شوند.

اگر «هجمه» اى هست اينجا شروع ميشود. و چقدر ما، ايرانى ها، از اين «هجمه» ها زياد ديده ايم. نهيب «آقا پاشو» را خود من ٣٠ سال قبل در سينما مولن روژ حين سرود شاهنشاهى از رديف عقب شنيده ام. اين مملکت «مقدسات» است. مقدسات ملى و ميهنى و مذهبى و اکنون، ظاهرا ادبى-سياسى و البته هميشه اجبارى. چه کسى جرات کرده بود در مراسم چهار آبان شرکت نکند و بعد در رفراندم جمهورى اسلامى و بعد انتخاباتهاى اسلامى متفرقه بعد از آن. مگر شما کوپن قند و مرغ و روغن نباتى نميخواهيد؟ فکر ميکنيد کسى حواسش نيست؟ کور خوانده ايد، شناسنامه تان مهر ندارد.

خانم ابتهاج، شناسنامه من هم مثل حزب کمونيست کارگرى مهر شرکت در «مراسم بزرگداشت شاملو» ندارد. ايشان از مقدسات من نبود. شاعر خوبى بود. در مجموع آدم خوبى هم بود، هرچند آدمهاى بسيار بهترى را هم ميشناسم و در ميانشان زيسته ام و چه بسا ظالمانه از دست داده ام. ايشان از مقدسات شما و همه کسانى بود که اعلاميه دادند. حق شماست که بزرگش بداريد. اما «آقا پاشو» بس است! مردم ايران دارند جلوى همين حرفها بلند ميشوند. جمهورى اسلامى سمبل اين مقدسات تحميلى و تحميل مقدسات است.

حزب کمونيست کارگرى (دستش درد نکند) در برنامه اش بندى دارد که هر نوع مقوله «مقدسات» ملى و ميهنى و قس عليهذا را که بناگزير آزادى نقد، دگر انديشى، جدا ايستادن و گردن ننهادن را از انسانها ميگيرد، بى اعتبار اعلام ميکند. خوشحالم که حزب کمونيست کارگرى در ماجراى درگذشت شاملو به اين بند پرمحتواى برنامه اش وفادار ماند و سليقه هاى شعرى و ادبى و سياسى رهبرانش را به مقدساتى براى اعضايش تبديل نکرد. خوشحالم که يک حزب سياسى اعضايش را، و به يک معنى عميق تر مردم را، آزاد گذاشت در مورد هنر و ادبيات و قهرمانانشان خود تصميم بگيرند. اين نشانه بلوغ حزب کمونيست کارگرى است که قلمرو ادبيات و هنر «حزبى» و «پرولترى» و «انقلابى» و هنرمند خلقى و ميهنى و سوسياليستى براى من و شما تعيين نميکند. اين تنها روش درست و آزادمنشانه براى يک حزب سياسى است. اينها شناسنامه ما را مهر نخواهند کرد.

اگر دنبال زورگو و «فالانژ» و «سکتاريست» و «خودپرست» و «خودبين» ميگرديد، بنابراين به خانم ابتهاج و بقيه اصحاب «هجمه» رو کنيد. کسانى که پيش خود تصميم ميگيرند که کدام انسانها مقدسند. که در سوگ چه کسانى بايد گريست. حتى کسانى را که جسارت کنند و شاملو را با نادرپور و يا گلشيرى (دو اديب شهير ديگر که در ماههاى اخير فوت کرده اند) مقايسه کنند (کارى که احتمالا خود شاملو ميکرد) صراحتا «بى شرم» اطلاق ميکنند. خانم ابتهاج ميگويد که آزاديخواهى و انسانيت را در مکتب شاملو آموخته است. شايد اشکال همينجا و در اين دنياى کوچک و خودمانى ايشان باشد. بشريت در طول تاريخ و بويژه اين يک قرن و نيم اخير خوشبختانه به گنجينه هاى غنى ترى دسترسى داشته است. البته من مسئوليت رفتار خانم ابتهاج را با شاملو نميدانم. فکر نميکنم شاملو از ديدن «پاترول شاملو» در کوچه پس کوچه هاى تهران با وظيفه امر به معروف و «هجمه» به سست-باوران دلش شاد ميشد.

بايد دانست که «آقا پاشو» گفتن و شناسنامه مهر کردن و «امر به معروف» خانم ابتهاج يک حرکت صرفا شخصى ايشان نيست. خانم ابتهاج شخصا هرکه باشد، سخنگوى خواه ناخواه يک جبهه سياسى است که بسيار وسيع تر از ايشان و آن چند نفرى است که در «ديدگاه» نوشته اند. اينجا هم مقدسات، مثل همه جا، يک ابزار کاملا نامقدس در دنياى سياست است. من نوشته اى از خانم ابتهاج در بزرگداشت شاملو نديده ام. نميدانم ايشان اصولا چنين چيزى تحرير کرده يا نه. با اعتبارنامه ادبى ايشان آشنا نيستم. نميدانم آيا ميتواند يک متن مستدل در ذکر و توصيف دستاوردهاى ادبى شاملو و تفاوتهايش با شعراى همدوره اش براى «ديدگاه» تهيه کند يا خير. نميدانم آيا حتى ميتواند يک شعر شاملو را از اول تا آخر از حفظ بخواند يا نه. تنها اثرى که از ايشان هست همين «هجمه» عليه حزب کمونيست کارگرى است. من اين حرکت را در متن سياست امروز ايران و جبهه بندى هاى سياسى امروز ايران مى فهمم و براى «شاملو شاملو» گفتن هاى ايشان آن جايگاهى که خودشان مدعى هستند قائل نيستم. بهانه اين «هجمه» ميتوانست شاملو نباشد. همانطور که معمولا نيست.

مانو سارويان

در ماه اوت ٢٠٠٢ با امضاى ‌»مانو سارويان» در سايت ديدگاه منتشر شده است.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s