مارکسيسم و جهان امروز

مصاحبه با انترناسيونال

انترناسيونال: فروپاشى شوروى و بلوک شرق را شکست سوسياليسم و پايان کمونيسم نام گذاشته اند. آيا هيچ حقيقتى در وراى اين فرمولبندى رسمى و رايج بورژوازى از اين تحولات وجود دارد؟ تا چه حد، بنظر شما، ميشود گفت که سقوط بلوک شرق و يا تجربه شوروى بطور کلى يک آزمون ناموفق براى کمونيسم و سوسياليسم بوده است؟

منصور حکمت: تا آنجا که به سوسياليسم و کمونيسم کارگرى، و مارکسيسم بعنوان چهارچوب فکرى و تئوريکى آن، مربوط ميشود اين رويدادها نه مبين شکست سوسياليسم است و نه پايان کمونيسم. اين شکست و پايان نوع مشخصى از سوسياليسم بورژوايى و مدل سرمايه دارى دولتى اى است که مبناى آن را تشکيل ميداد. اين واقعيت که شوروى کشورى سوسياليستى نبود، اين واقعيت که تجربه شوروى تماما با افق مارکسيستى از سوسياليسم و کمونيسم بيگانه بود، نه فقط براى بخش عظيم و در واقع اکثريتى از کل طيفى که بهرحال خود را کمونيست اطلاق ميکرد مسجل بود بلکه حتى متفکرين و شوروى شناسان گوناگون بورژوا به آن اذعان ميکردند. پافشارى امروز ايدئولوژى رسمى بورژوايى بر تداعى کردن مجدد شوروى با کمونيسم و مارکسيسم و درز گرفتن مجموعه تحليلها و تفسيرهاى تاکنونى بسيارى از ناظران و آکادميسين هاى بورژوا که بر عکس اين ادعا دلالت ميکرد، يک حربه تبليغاتى در تعرضى است که امروز بر زمينه شکست بلوک شرق به مارکسيسم و کمونيسم واقعى کارگرى در جريان است. ميگويند سوسياليسم شکست خورده تا بتوانند شکستش بدهند، ميگويند کمونيسم پايان يافته تا بتوانند پايانش بدهند. اينها رجزخوانى ها و نعره هاى جنگى بورژوازى است و هرچه گوش خراش تر باشد بيشتر بر زنده بودن کمونيسم بعنوان يک افق بالقوه تهديد کننده کارگرى در جامعه بورژوايى دلالت ميکند.

نفس فروپاشى بلوک شرق در چند سال اخير حکمى درباره سوسياليسم و کمونيسم نميدهد، زيرا شوروى و بلوک شرق با هيچ ملاکى، اعم از اقتصادى و سياسى تا ادارى و ايدئولوژيکى، کمونيسم و سوسياليسم را نمايندگى نميکردند. اما کل تجربه شوروى بى شک آزمون ناموفقى براى انقلاب کارگرى اکتبر بوده است. ما درباره اين مساله قبلا در بولتن هاى مارکسيسم و مساله شوروى اظهار نظر کرده ايم. بنظر من انقلاب کارگرى ١٩١٧ قادر شد قدرت سياسى را از کف بورژوازى درآورد و بر تلاشهاى مستقيم سياسى و نظامى طبقات حاکمه سرنگون شده در روسيه براى اعاده نظم سياسى کهنه فائق بيايد. اما از اين مرحله به بعد سرنوشت انقلاب کارگرى مستقيما به توانايى و عدم توانايى آن در متحول کردن انقلابى مناسبات اقتصادى موجود و برقرار کردن برنامه اقتصادى سوسياليستى طبقه کارگر گره ميخورد و اينجا بود که انقلاب روسيه از پيشروى باز ماند. دولتى شدن سرمايه و مالکيت دولتى بر وسائل توليد جاى امر اشتراکى کردن و تبديل کل وسائل کار و توليد به دارايى جمعى شهروندان نشست. مزد و اشتغال مزدى، پول، ارزش مبادله و جدايى طبقه توليد کننده از وسائل توليد بر سر جاى خود ماند. در نيمه دوم دهه ٢٠، ساختمان يک اقتصاد ملى بر طبق الگوى سرمايه دولتى، که عملا با توجه به وقوع يک انقلاب کارگرى تنها آلترناتيو تاريخا مقدور بورژوازى براى حفظ مناسبات سرمايه دارانه در اين کشور بود، مبنا قرار گرفت و لاجرم با تحکيم اقتصادى سرمايه، پيروزى سياسى طبقه کارگر روسيه نيز باز پس گرفته شد. بجاى حکومت انقلابى کارگرى دوره لنين، يک بوروکراسى بورژوايى متمرکز دولتى بر شوروى حاکم شد. در شوروى ناسيوناليسم بورژوايى، متکى بر يک الگوى دستکارى شده سرمايه دارى، بر کمونيسم چيره شد. کل اين پديده امروز فروريخته است. نه فروپاشى، بلکه پيدايش اين پديده گواه عدم توفيق سوسياليسم کارگرى است. و اين به امروز و اين تحولات بر نميگردد.

درباره دلائل اين ناکامى زياد ميشود صحبت کرد. بطور خلاصه، فکر ميکنم درس اساسى تجربه شوروى براى مارکسيستها اين است که انقلاب کارگرى، همانطور که مارکسيسم بويژه با توجه به تجربه کمون پاريس تاکيد کرده است، بدون به اجرا در آوردن فرمان اقتصادى خود، بدون ايجاد يک انقلاب در بنياد اقتصادى جامعه، محکوم به شکست است و هر پيروزى سياسى اى بدون اين انقلاب اقتصادى نهايتا به ناکامى ميانجامد. انقلاب سوسياليستى تقسيم پذير نيست و بايد در کليت خود، به مثابه يک انقلاب اجتماعى به پيروزى برسد. انقلاب در مناسبات اقتصادى، اما، ديگر بايد يک انقلاب باشد و نه تحميل اصلاحات به نظام موجود. اساس اين انقلاب لغو سيستم کار مزدى و اشتراکى کردن کل وسائل توليد و توزيع است. اين کار هرگز در شوروى انجام نشد.

انترناسيونال: مقاطع مهمى در تاريخ شوروى و بلوک شرق تاثيرات تکان دهنده اى بر کل جنبش موسوم به جنبش کمونيستى و دامنه محبوبيت سوسياليسم داشته اند. محاکمات دهه ٣٠، افشاگرى هاى سخنرانى مخفى خروشچف در مورد دوران استالين، اشغال مجارستان و بعدها اشغال چکسلواکى هر کدام موجى از جدايى از مارکسيسم و کمونيسم را در وراى مرزهاى خود بلوک شرق باعث شدند. اما آنچه امروز شاهديم ابعادى غير قابل مقايسه با موارد پيشين دارد. در مورد اين روند پرشتاب جدايى «کمونيستهاى» سابق از مارکسيسم چه فکر ميکنيد؟ تا چه حد بنظر شما فروپاشى بلوک شرق تجديد نظرى در مارکسيسم را ايجاب ميکند؟

منصور حکمت: مارکسيسم قبل از اينکه يک سلسله احکام و پيش بينى ها باشد، يک نقد است. نقد جامعه سرمايه دارى. واضح است که اين نقد خود به تحليل اثباتى اى از بنيادهاى اين نظام و تناقضات درونى آن متکى است. بنظر من جدايى از مارکسيسم جدايى از حقيقت است. هزار شوروى بيايد و برود تغييرى در انتقاد من بعنوان يک مارکسيست نسبت به جامعه موجود، تبيينى که از جامعه شايسته انسان آزاد دارم و نيروى اجتماعى اى که براى تحقق اين جامعه نوين در متن جامعه فعلى سراغ ميکنم داده نميشود. مارکسيسم يک تبيين بسيار عميق و از نظر متدولوژيک و محتوايى استوار و منسجم از جامعه سرمايه دارى است. مارکسيسم انتقاد و ادعانامه يک بخش مشخص جامعه، يعنى طبقه کارگر مزدى، نسبت به مناسبات موجود است. بنظر من نه فقط تحولات امروز شوروى، بلکه کل واقعيات اقتصادى و اجتماعى زمان ما، کل مشغله جهان امروز و مسائلى که در رسانه ها، آکادمى ها، و قلمروهاى خودانگيخته ترى نظير هنر و ادبيات و غيره بعنوان مسائل اصلى جامعه معاصر مورد بحث قرار ميگيرد هر روز بر صحت تبيين و انتقاد مارکسيستى از اين جامعه تاکيد ميکند. مارکس را استهزاء ميکردند که مناسبات اقتصادى را تعيين کننده حيات سياسى و فرهنگى جامعه ميداند. امروز از هر عابرى در خيابان بپرسيد از رشد راسيسم و فاشيسم و ناسيوناليسم و جنايت تا گل کردن فلان سبک نقاشى يا موسيقى را به وضعيت اقتصادى ربط ميدهد. آخوند در ايران بقاى ديانت را در عملکرد بانک مرکزى و وزارت صنايع و نرخ برابرى ريال و دلار جستجو ميکند. همه ميدانند که مساله بر سر سود و بارآورى کار است. همه ته دلشان ميدانند که دولت ابزار چه کارى است و پليس و ارتش براى چه درست شده. همه ميدانند که در مرکز جامعه کشمکش دائمى اى ميان کارگر و سرمايه دار و مزد بگير و مزد بده در جريان است. روشن شده که هر چکه آزادى و انسانيت در جامعه به دامنه قدرت کارگر و سازمان کارگرى در برابر بنگاههاى سرمايه دارى و احزاب و دولتهاى وابسته به آنها گره خورده است. اين انتظار از سازمانهاى کارگرى که مخالف استثمار و استبداد باشند، مخالف تبعيض باشند، خواهان رفاه اجتماعى باشند و غيره، به انتظار طبيعى مردم تبديل شده است. کارگر با آزادى و رفاه و بورژوا با تبعيض و چپاول تداعى شده. بنظر من قرن بيستم، قرن مارکسيسم و همه گير شدن برداشتهاى مارکسيستى از جهان سرمايه دارى بود. بنابراين تا آنجا که به مارکسيسم بعنوان نگرشى که مدعى شناخت حقيقى جامعه است مربوط ميشود، بنظر من نه فقط دليلى براى تجديد نظر در اين نگرش وجود ندارد، بلکه تحولات بين المللى اخير صد چندان حقانيت اين نگرش را ثابت کرده است.

اما موج دور شدن از مارکسيسم ربطى به حقيقت داشتن يا نداشتن تبيين مارکسيستى ندارد. اين روندى سياسى است. انتخابها سياسى است و نه علمى. اينطور نيست که با تحولات اخير شوروى ناگهان نور معرفت در دل کسى تابيده شده باشد. حقيقى بودن يا نبودن تبيين مارکسيسم از جامعه اينجا نقش زيادى بازى نميکند و آنها که ميکوشند به اين عقب نشينى سياسى چپ در مقياس اجتماعى ظاهر يک تجديد نظر علمى را بدهند بنظر من بيمقدارترين عافيت طلب ها و نان به نرخ روز خورها هستند. واقعيت اينست که هجوم سياسى و ايدئولوژيکى بورژوازى به مارکسيسم و سوسياليسم، با تکيه به فروريختن يک بلوک سوسياليسم کاذب، فشار سياسى و تبليغاتى زيادى روى جناح چپ جامعه گذاشته است. روند روى آورى روشنفکران اصلاح طلب جامعه به مارکسيسم که مشخصه دوره پايان جنگ دوم تا اواسط دهه هفتاد بود برعکس شده است. طول ميکشد تا اين موج تعرض خنثى بشود و ضربات کارگرى مهمى بايد به بورژوازى وارد بشود تا بار ديگر روشنفکر بورژوا، مارکسيست ناميدن خود را مايه افزايش اعتبار خود بداند. به اين واقعيت هم بايد تاکيد کنم که بخش عظيمى از «مارکسيستها» در واقع ناراضيان و منتقدين غير سوسياليست جامعه موجود بوده اند که با توجه به اعتبار عمومى مارکسيسم در جنبشهاى اعتراضى ضد سرمايه دارى ناگزير اين جامه را به تن کرده بودند. ناسيوناليستها، اصلاح طلب ها، صنعت گراها در جهان سوم، استقلال طلبها، مخالفين انحصارات، اقليتهاى تحت ستم و بطور کلى طيفهاى گوناگونى مارکسيسم و سوسياليسم را به قالب بيان اعتراض و مطالباتشان در جامعه موجود تبديل کرده بودند. ديروز مارکسيسم مد بود و اينها مارکسيست بودند، امروز «دموکراسى» مد روز است و همه گرد آن حلقه زده اند و تحقق همان اهداف و تمايلات را از دموکراسى و بازار انتظار دارند. جدايى اينها از مارکسيسم در اين دوره قابل انتظار و بنظر من مايه خوشنودى است. اين اگر چه فضا را بر مارکسيسم تنگ تر ميکند، اما کار شکل دادن به يک کمونيسم کارگرى و عميقا مارکسيست را از بسيارى جهات ساده تر ميکند.

بنظر من تجديد نظرى در مارکسيسم، اگر مارکسيسم را از کليشه هايى که تحت اين عنوان در طول دهها سال براى مصارف سياسى مختلف به بازار ريخته شده جدا کنيم، ضرورى نيست. آنچه ضرورى است سهم گذارى تحليلى و نظرى جدى مارکسيستها در زمينه هاى مختلف تئورى اجتماعى است. جاى اظهار نظر مارکسيستى در مورد جنبه هاى مختلف جامعه معاصر و روندهاى تعيين کننده اى که جهان دوره ما از سر ميگذراند خالى است. استوارى بر مارکسيسم بعنوان يک جهان بينى و تئورى اجتماعى به معناى تکرار احکام عمومى مارکسيسم، مستقل از اوضاع اجتماعى، نيست. بلکه به معناى شرکت در مبارزه فکرى هر دوره بعنوان مارکسيست و اظهار نظر و ارائه تحليل در مورد معضلات جديدى است که در روند حرکت تاريخى جامعه و مبارزه طبقاتى طرح ميشوند. نياز ما نه به تجديد نظر در تنها نگرش حقيقت جو و راديکال به جامعه، بلکه کاربست اين نگرش به جهان معاصر و معضلات متنوع آن است.

انترناسيونال: در مورد لنين و لنينيسم چطور؟ آيا لنينيسم نيازمند بازبينى نيست؟ آيا شما هنوز خودتان را لنينيست ميدانيد؟

منصور حکمت: زمانه طورى است که قبل از پاسخ به اينگونه سوالات بايد بدوا مقولاتمان را تعريف کنيم. اگر بحث بر سر ارزيابى واقعى از لنين، صحت و اصالت نظرات و پراتيکش از نقطه نظر مارکسيسم، سهمش در تفکر و عمل انقلابى طبقه کارگر و نظير اينها باشد، بايد بگويم که البته من يک لنينيست هستم. بنظر من لنين يک مارکسيست اصيل با برداشتى اساسا درست از اين نگرش و يک رهبر صالح جنبش سوسياليستى طبقه کارگر جهانى بود.

لنينيسم بعنوان يک لقب و «زيرتيتر» متمايز کننده جناحها و گرايشات معينى در جنبش موسوم به کمونيسم تاريخچه خودش را دارد و ابداع کنندگان اوليه اين لقب در دوران استالين و يا جرياناتى که در انشعابات بعدى در بستر رسمى اين کمونيسم عنوان مارکسيست لنينست را برجسته کردند، از اين عناوين درست مانند بسيارى از اصطلاحات مارکسيستى ديگر براى بيان اختلافات و منافع زمينى و عمدتا غير سوسياليستى اى سود جسته اند. بنظر من اينها نه فقط سوء استفاده هايى از اعتبار لنين بوده است، بلکه لنينيسم به تعبيرى که من از آن دارم کاملا در تقابل با اينگونه «لنينيست ها» قرار ميگيرد. سخن گويان بورژوا نيز به سهم خود ميکوشند تا کل تجربه شوروى را بپاى لنين بنويسند و آن را امتداد طبيعى خط مشى لنينى قلمداد کنند. اين البته امروز بيشتر مد شده است. اينها فراموش ميکنند که در روز خودش، در مقطع انقلاب اکتبر، حتى خود بورژوازى علنا به مقام لنين بعنوان يک انقلابى آزادى خواه و عدالت طلب اذعان کرده است. واقعيت اينست که لنينيسم نه در افکار و اعمال احزاب حاکم بر شوروى و چين و آلبانى و نه در تجربه اجتماعى و سياسى شوروى نمايندگى نميشود. اين احزاب و اين تجربه بر مسخ تمام و کمال لنين و افکار و اهداف او بنا شده اند. لنين نماينده پرشور برابرى و آزادى و انسانيت بود. ديکتاتورى و بوروکراسى و سرکوب ملى و صف نان و گوشت را با هيچ توجيهى نميشود به لنين چسباند.

از نقطه نظر انديشه و پراتيک مارکسيستى لنين مقام برجسته اى دارد. اينگونه فرمولبندى ها که «لنينيسم، مارکسيسم دوره امپرياليسم است» و غيره بنظر من پيش پا افتاده است. اهميت لنين و سهم مشخص لنين در جنبش کمونيستى را بايد در رابطه روشنى که او ميان تئورى و پراتيک انقلابى برقرار ميکند جستجو کرد. بنظر من لنين تجسم تمام و کمال وفادارى به تعبير مارکس از کمونيسم بعنوان «ماترياليسم پراتيک» است. سهم ويژه لنين، درک نقش اراده انقلابى طبقه کارگر در سير مادى جامعه سرمايه دارى و درک دامنه عمل عنصر فعاله انقلاب کارگرى بر زمينه عينيات اجتماعى در هر دوره است. لنين نگرش تکاملى و انفعالى حاکم به انترناسيونال دوم را عقب راند و همان تعبير فعالى را از کمونيسم بدست داد که مورد نظر مارکس است. اگر بخواهم بحثم را ساده کنم، سوسياليسم قبل از لنين عمدتا «ضرورى بودن و اجتناب ناپذير بودن» سوسياليسم را از مارکس آموخته است. لنين «امکان پذيرى» سوسياليسم در اين عصر را تاکيد ميکند و عملا دست بکار تحقق آن ميشود. درک لنين از تاريخ و از نقش پراتيک انقلابى طبقات در تحول تاريخى عميقا مارکسيستى است. لنين براى اين پراتيک جا باز ميکند و آن را سازمان ميدهد. ميدانم که تعابير بعدى و عمدتا خرده بورژوايى از اهميت عنصر فعاله و عمل انقلابى به يک رگه ولونتاريستى، اليتيستى و توطئه گرانه در سوسياليسم منجر شد. اما هر مطالعه ساده نظرات و عمل سياسى لنين نشان ميدهد که او از اين ولونتاريسم مبراست. زيرا اولا، عمل انقلابى براى لنين مفهومى اجتماعى و طبقاتى دارد و ثانيا، لنين بهيچوجه از شرايط عينى و عينيات اجتماعى که دامنه پراتيک انقلابى طبقه را محدود و مشروط ميکند انتزاع نميکند.

بنظر من براى هر کس که به سوسياليسم نه بعنوان يک ايده آل تزئينى، بلکه بعنوان يک امر عاجل و عملى نگاه ميکند، براى هر کس که به تحقق عملى سوسياليسم و انقلاب کارگرى فکر ميکند، لنين بعنوان يک متفکر و رهبر سياسى همواره يک منشاء غنى آموزش و الهام خواهد بود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s